يه روز يه كوه نورد تو كوهستان گير ميكنه شب ميشه و اون همچنان بين زمين و اسمون بوده سعي ميكنه خودشو به زمين برسونه ولي با تاريكي هوا نميتونه عاجز ميشه دلش ميشكنه و فرياد ميزنه و از خدا كمك ميخواد،ندا مياد كه:اگه ميخواي كمكت كنم و به من توكل كردي بايد هر چي كه ميگم گوش كني،شرط من واسه كمك به تو اينه،ايا قبول ميكني؟كوهنورد قول ميده كه هر چي بهش گفت رو انجام بده؛اون صدا بهش ميگه واسه اين كه نجات پيدا كني طنابي رو كه بهش وصلي پاره كن! كوهنورد ميمونه،اگه طناب رو پاره كنه سقوط ميكنه و ميميره ولي اگه پارش نكنه شايد تا فردا بتونه زنده باشه؛اين چه كمكيه!اين طوري كه زودتر ميميره.تصميم ميگيره به اين حرف اعتنا نكنه؛فكر ميكنيد اخرش چي ميشه؟فردا صبحش كوهنوردو پيدا ميكنن در حالي كه يخ زده و مرده بود و تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!!
درسته اين داستان دور از واقعيته ولي يه جاهايي هست كه شرايط زندگيه ما طوريه كه مثل يه كوهستان سرد و تاريكه و تشخيص راه درست براي ما خيلي سخته،پس بهتره مخلصانه به خدا توكل كنيم واونچه که رهبران دینی به ما فرمودند عمل بکنیم که خیر ما هم تو همین است(شايد چيزي در ظاهر بد باشد در حالي كه ان براي شما بهتر است) شاید با اين جمله كه ترجمه ي يكي از ايات قران كريمه اشناييد؛در پناه حق،التماس دعا...

