رازداري
« از شخصي پرسيدند: اسرار خود را با چه کسي مي گويي؟
جواب داد: چون سينه ديگران، انبار اسرار من نيست، تا به حال سّر خود را به کسي نگفته ام ».
احترام به قرآن
«شيخ محمد تقي آملي مي گويد: زمستان بود و در منزل کرسي گذاشته بوديم. مي خواستم قرآن بخوانم. قرآن را آوردم و با خود گفتم: در زير کرسي اگر پايم را دراز کنم، اشکالي ندارد. پايم را دراز کردم و قرآن خواندم. فردا که در درس سير و سلوک ميرزا علي قاضي شرکت کردم، در اولين حرفي که به من زد، فرمود: آقا شيخ محمدتقي ! زير کرسي هم بايد در محضر قرآن پايمان را دراز نکنيم.»
گلچين سخنان، لطايف و حكايات اخلاقى ـ تربيتى
اخلاق نيك
- «از بزرگى پرسيدند: بهترين چيزى كه خداوند به بنده عطا مىكند، چيست؟ گفت: خلق
نيكو».
خاموشى
«آوردهاند كه شخصى از بزرگى پرسيد: كدام كار شايستهتر است؟ آن بزرگوار انگشت بر
روى زبان و دهان نهاد؛ يعنى خاموشى».
دوستى
ادامه مطلب...
حکایات و لطایف
براي دفاع ( ۱
قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما
شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي
خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من
ادامه مطلب...
مردي يمني نزد حجاج بن يوسف رفت وبا او به مناظره وگفت وگو نشست . حجاج حال برادر خود را كه حاكم يمن بود پرسيد ، مرد يمني گفت : بسيار فربه وبزرگ جثه وتر وتازه است .
حجاج گفت : از بدن او نمي پرسم ، از عدل وانصاف او مرا آگاه كن .
مرد گفت : او بسيار بي رحم وظالم بدكار و خونريز وبي باك است .
حجاج گفت : چرا نزد بزرگتر او نمي رويد وشكايت نمي كنيد تا او را از ظلم وستم منع كند ؟
گفت : آن كس كه از او بزرگ تر است هزار بار از او ظالم تر است .
حجاج گفت : مرا مي شناسي ؟
گفت: آري ، تو حجاج بن يوسف ثقفي هستي واو برادر توست .
گفت : از من نترسيدي كه اين سخنان گستاخانه را بر زبان آوردي ؟
مرد يمني گفت : هر كس كه از خدا بترسد از بنده او نمي هراسد وهر كس كه سخن حق بگويد از باطل نمي ترسد.
حجاج پرسيد : از قبايل عرب كدام يك بهتر است ؟
گفت : بني هاشم ، زيرا محمد (صلی الله علیه واله) از آن قبيله است .
گفت كدام قبیله بدتراست ؟
مرد يمني گفت : قبيله ثقيف ، كه تو وبرادرت از آن طايفه ايد.
حجاج غرور وجسارت جرات اورا تحسين كرد ودستور داد هزار درهم به او بدهند .
نقل از تذكره الاولياء
به بركت دعاي پدر
حضرت آيت ا.. العظمي مرعشي نجفي فرمودند: زماني كه در نجف بوديم يك روز مادرم فرمودند:« پدرت را صدا بزن تا تشريف بياورد براي نهار». حقير رفتم طبقه فوقاني، پدرم در حال مطالعه خوابش برده بود...........
ادامه مطلب...
حكايت آورده اندكه شبي هارون الرشيد خواب ديد كه همهء دندانهاي او ريخته و از دهان او بيرون افتاده است. از خوابگزاري تعبير خواب خود پرسيد. معبر گفت: زندگاني امير دراز باد، تعبير اين خواب آن است كه همه ي خويشان تو پيش از تو بميرند. هارون الرشيد......
ادامه مطلب...
موريس مترلينگ مي گويد: انسانها سه دسته اند.عده اي چون مگس هستند.آدمهاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب و كثافتها مي نشينند.آدمهاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستندكه فقط به جمع كردن و انبار كردن مي انديشند و پردازش در كار آنها نيست ولي انسانهاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گلهاي مختلف مي نوشند و تبديل به عسل مصفا مي كنند و خلاقيتي در كارشان هست.
دائره اللطائف
آورده اند كه مردي غلامي داشت خردمند، روزي آن مرد با غلام به باغي مي رفت، در ميان راه خيار بادلنگي پاك كرد، نيمي به غلام داد و نيمي به جهت خود نگاه داشت تا بخورد. غلام به نشاط آنرا خوردن گرفت، چون خواجه بچشيد تلخ بود.
گفت: «اي غلام، خيار بدين تلخي تو را دادم و به نشاط تمام خوردي و به رغبت به كار بردي؟»
گفت :«اي خواجه، از دست توشيرين و چربي بسيار خوردم، شرم داشتم كه بدين قدر تلخي از خود اثر كراهيت ظاهر كنم.»
خواجه گفت: «چون شكر نعمت چنين مي گزاري، تورا بندگي نگذارم.»
و بدين طريق آزاد مردي به سعادت آزادي برسيد.
جوامع الحكايات
مردي از دوست خود پرسيد: «آيا تا كنون كه شصت سال از عمرت مي گذرد، به يكي از آرزوهاي خودت رسيده اي؟»
گفت: «آري فقط به يكي از آرزوهايم رسيده ام. يك روز وقتي پدرم موهاي سرم را مي كشيد تا مرا تنبيه كند، آرزو كردم كه كاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شكر مي كنم كه به اين آرزويم رسيده ام.»

