تبليغاتX
امام مهدی(عج)

رازداري
 

« از شخصي پرسيدند: اسرار خود را با چه کسي مي گويي؟

جواب داد: چون سينه ديگران، انبار اسرار من نيست، تا به حال سّر خود را به کسي نگفته ام ».

احترام به قرآن
 

«شيخ محمد تقي آملي مي گويد: زمستان بود و در منزل کرسي گذاشته بوديم. مي خواستم قرآن بخوانم. قرآن را آوردم و با خود گفتم: در زير کرسي اگر پايم را دراز کنم، اشکالي ندارد. پايم را دراز کردم و قرآن خواندم. فردا که در درس سير و سلوک ميرزا علي قاضي شرکت کردم، در اولين حرفي که به من زد، فرمود: آقا شيخ محمدتقي ! زير کرسي هم بايد در محضر قرآن پايمان را دراز نکنيم.»

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388;ساعت 9:30 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

گلچين سخنان، لطايف و حكايات اخلاقى ـ تربيتى


اخلاق نيك
- «از بزرگى پرسيدند: بهترين چيزى كه خداوند به بنده عطا مى‏كند، چيست؟ گفت: خلق نيكو».
خاموشى
«آورده‏اند كه شخصى از بزرگى پرسيد: كدام كار شايسته‏تر است؟ آن بزرگوار انگشت بر روى زبان و دهان نهاد؛ يعنى خاموشى».
دوستى
 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388;ساعت 2:36 قبل از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

حکایات و لطایف

براي دفاع ( ۱
قاضي در دادگاه خطاب به شوهر زن گفت:علت چيست که خانم از شما شکايت دارد؟ شوهر گفت: مگر من تقصيرم چيست قربان؟ قاضي گفت:شما در منزل گاهي روي خانم دست بلند مي کنيد و اين کار بسيار زشتي است.شوهر گفت قربان اين درست است که من


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388;ساعت 2:33 قبل از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

  
  مردي يمني نزد حجاج بن يوسف رفت وبا او به مناظره وگفت وگو نشست . حجاج حال برادر خود را كه حاكم يمن بود پرسيد ، مرد يمني گفت : بسيار فربه وبزرگ جثه وتر وتازه است . 
حجاج گفت : از بدن او نمي پرسم ، از عدل وانصاف او مرا آگاه كن .
 مرد گفت : او بسيار بي رحم وظالم بدكار و خونريز وبي باك است . 
حجاج گفت : چرا نزد بزرگتر او نمي رويد وشكايت نمي كنيد تا او را از ظلم وستم منع كند ؟
 گفت : آن كس كه از او بزرگ تر است هزار بار از او ظالم تر است .
  حجاج گفت : مرا مي شناسي ؟
 گفت: آري ، تو حجاج بن يوسف ثقفي هستي واو برادر توست .
گفت : از من نترسيدي كه اين سخنان گستاخانه را بر زبان آوردي ؟
 مرد يمني گفت : هر كس كه از خدا بترسد از بنده او نمي هراسد وهر كس كه سخن حق بگويد از باطل نمي ترسد.
  حجاج پرسيد : از قبايل عرب كدام يك بهتر است ؟
 گفت : بني هاشم ، زيرا محمد (صلی الله علیه واله) از آن قبيله است . 
گفت كدام قبیله بدتراست ؟
 مرد يمني گفت : قبيله ثقيف ، كه تو وبرادرت از آن طايفه ايد. 
  حجاج غرور وجسارت جرات اورا تحسين كرد ودستور داد هزار درهم به او بدهند .
  نقل از تذكره الاولياء

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:33 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 


به بركت دعاي پدر 

حضرت آيت ا.. العظمي مرعشي نجفي فرمودند: زماني كه در نجف بوديم يك روز مادرم فرمودند:« پدرت را صدا بزن تا تشريف بياورد براي نهار». حقير رفتم طبقه فوقاني، پدرم در حال مطالعه خوابش برده بود...........

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:21 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

فرق سخن با سخن 

حكايت آورده اندكه شبي هارون الرشيد خواب ديد كه همهء دندانهاي او ريخته و از دهان او بيرون افتاده است. از خوابگزاري تعبير خواب خود پرسيد. معبر گفت: زندگاني امير دراز باد، تعبير اين خواب آن است كه همه ي خويشان تو پيش از تو بميرند. هارون الرشيد......


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:18 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

انسانها سه دسته اند 

موريس مترلينگ مي گويد: انسانها سه دسته اند.عده اي چون مگس هستند.آدمهاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب و كثافتها مي نشينند.آدمهاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستندكه فقط به جمع كردن و انبار كردن مي انديشند و پردازش در كار آنها نيست ولي انسانهاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گلهاي مختلف مي نوشند و تبديل به عسل مصفا مي كنند و خلاقيتي در كارشان هست.


                                                                                                                   دائره اللطائف

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:17 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

شكر نعمت 

آورده اند كه مردي غلامي داشت خردمند، روزي آن مرد با غلام به باغي مي رفت، در ميان راه خيار بادلنگي پاك كرد، نيمي به غلام داد و نيمي به جهت خود نگاه داشت تا بخورد. غلام به نشاط آنرا خوردن گرفت، چون خواجه بچشيد تلخ بود.
گفت: «اي غلام، خيار بدين تلخي تو را دادم و به نشاط تمام خوردي و به رغبت به كار بردي؟»
گفت :«اي خواجه، از دست توشيرين و چربي بسيار خوردم، شرم داشتم كه بدين قدر تلخي از خود اثر كراهيت ظاهر كنم.»
خواجه گفت: «چون شكر نعمت چنين مي گزاري، تورا بندگي نگذارم.» 

و بدين طريق آزاد مردي به سعادت آزادي برسيد.  

 
                                                                                                           جوامع الحكايات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:16 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   | 

آرزويي كه برآورده نشد 


مردي از دوست خود پرسيد: «آيا تا كنون كه شصت سال از عمرت مي گذرد، به يكي از آرزوهاي خودت رسيده اي؟»

گفت: «آري فقط به يكي از آرزوهايم رسيده ام. يك روز وقتي پدرم موهاي سرم را مي كشيد تا مرا تنبيه كند، آرزو كردم كه كاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شكر مي كنم كه به اين آرزويم رسيده ام.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388;ساعت 7:11 بعد از ظهر;  توسط محمد حسن   |